دانشگاه كمبريج ( مترجم : يعقوب آژند )

312

تاريخ ايران ( دوره صفويان ) ( فارسي )

پيدا كرد و با مفهوم « ايرانى » درآميخت يعنى نوعى جلوه متمايز و اعتزالى يافت به همان روالى كه خود ايرانيان در مفهوم خويش از عثمانيان به كار مىبردند . معهذا اين اصطلاح تا زمان نهضت موفق قزلباشان در عهد شاه اسماعيل كه براى نخستين‌بار با حيات مذهبى ايران پيوند خوردند ، پديدار نشد و سپس در ارتباط با تشيع رسمى صفوى كه فرآيند جذب بدان تحقير و نوعى بدعت برشمرده شد ، در محظور قرار گرفت و تغيير يافت . چنين مىنمايد كه فعل و انفعال درونى همه نهضتهاى افراطى سده پانزدهم منجر به‌نوعى خودنهفتگى شده ( و از طريق آن اشكال گوناگون مذهبى در كسوت نامهاى ديگر احيا گشته ) و يا به صورت يكى از شاخه‌هاى اصلى جريان عظيم تشيع اثنى عشرى درآمده است . عليرغم اين مطلب ، چشمگيرترين ويژگى بدعت‌آميز ( گرايش‌هاى خاص مذهبى كه هنوز غلّو به حساب مىآمد و بسان سازماندهنده نيازهاى جديد جامعه عمل مىكرد ) مسأله حذف و كناره‌گذارى عجيب است آن هم در لحظه‌اى كه درجه‌اى از توازن سياسى ، بطور نظرى ، آن را قادر مىساخت تا از آن در ايجاد نوع جديدى از جامعه بهره بگيرد . درجايىكه سربداران را مىتوان در سلسله صفويان تا آل مشعشع نخستين حلقه برشمرد ، قزلباشان هم بىترديد برجسته‌ترين حلقه و عنصر آن مىتوانند بود . حال روشن شده است كه در آن ايام نوع خاصى از تصوف از اجزاء اصلى نوع ويژه‌اى از تراوش حس مذهبى ، با اشتياق به نوشدگى و وجدان اسلامى جهان ايران بوده است . يا به مفهوم دقيق‌تر مىتوان نه از تصوف ، بلكه از آن تكامل ويژه در جهان تصوف ، و روابط موجود بين اعضاى انجمنها اخوت صحبت كرد كه ، چنانچه برنگريستيم ، برپايه ارتباط ( برگرفته از شيعه اثنى عشرى ) بين شيخ به منزله نايب مشروع اقتدار مذهبى و مريدان او بود ؛ مريدان طبق ، رويه كهن شيعى ، « دلايل و اسباب » نيات او ، يعنى مذهب برحقش بودند . رسالت زاهدانه شيخ به‌تدريج رنگ باخت و با مأموريت خاص مهدى دمساز شد تا آنجا كه خود را مهدى اعلام كرد و مظهر خدا در روى زمين گرديد . شيوخ اردبيل در نظر آنهايى كه بدانها رجوع مىكردند دقيقا يك‌چنين حالتى داشتند و مراحلى كه موردنظر آنها بود قبلا در تكامل پيوند بين شيوخ و مريدان آنها به ظهور رسيده بود . در موارد ديگر شخصيت سيد ( با قدرتى مشروع ، نه به دليل ريشه‌هاى خانوادگى ، بلكه احراز مقبولى و مصدوقى از پائين كه سادات بم در نيمه نخست قرن پانزدهم نمونه‌هاى گويائى از اين نوع سادات بودند ) و شخصيت شيخ ( كه موقعيت او بيشتر شبيه خليفه ولى در مفهوم بسيار پائين بود ، مثل شاه نعمت اللّه ولى ) حاوى تجاربى شد كه در گذر زمان صيقل يافت ( البته بدون در نظر گرفتن فرايند تكوين منطقى وقايع و شرايط ) . اتحاد بين قزلباشان و شيوخ اردبيل يك رابطه نظامى بود كه در جاى خود هيچ نوع مشخصات